تبليغاتX
فلفلک



























فلفلک

وبلاگی تند و تیز برای بچه های تند و تیز

حقيقت اين است كه شيطان يك موجود زشت و ترسناك با شاخ بالاي سر و سم به پا نيست . [شيطونك]شيطان ، حقيقتي دارد كه با قانون ياد خدا قابل بيان است . شيطان موجودي است كه كارش اين است كه انسان را از ياد خدا غافل كند . پس هر وقت ديدي به ياد او نيستي ، بدان كه شيطان در همين اطراف است . به اين آيه توجه كن :

«سپس از پيش رويشان و پشتشان و از سمت راستشان و از سمت چپشان به نزد ايشان مي آيم و بيش ترشان را شكرگزار نخواهي يافت». (اعراف-17)

شيطان مي گويد كاري مي كنم كه آنها شكرگزار تو نباشند . شكر ، در حقيقت همان به ياد او بودن و همان چيزي است كه او از ما مي خواهد ، مي خواهد از نهمت هايش لذت ببري و به يادش باشي و سپاسگذارش . يعني مي كويد كاري مي كنم آنها به ياد تو نباشند .

در آيه 19 سوره مجاله ، اين طور بيان مي شود : «شيطان بر ايشان مسلط شده پس ياد خدا را فراموش كردند. به درستي كه حزب شيطان همان زيان كاران هستند.»

كار شيطان را به فراموشي انداختن ياد خدا بيان مي كند.

آيه 91 سوره ي مائده :«شيطان مي خواهد با شراب و قمار بين شما دشمني و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و نماز بازدارد، پس آيا دست برمي داريد.»

كار شيطان را بازداشتن از ياد خدا بيان مي كند.

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط Angle| |



گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ، دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان، آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره، اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد! شرمنده

همين ديگه .. خبر جديدي نيست
قربانت .. مادرت

راستي: گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم

نظر یادتون نره

نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط Angle| |

اين داستان طنز زيبا كه نشان از كمال هوشمندي و ابتكار و خلاقيت و نبوغ
هموطنان ايراني بخصوص در مورد استفاده از وسايل حمل و نقل عمومي دارد اين داستان توسط شهرزاد ساماني ترجمه شده است.
سه نفر آمريكايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شركت در يك كنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريكايي هر كدام يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه ايراني ها سه نفرشان يك بليط خريده اند. يكي از آمريكايي ها گفت: چطور است كه شما سه نفري با يك بليط مسافرت مي كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهيم.

همه سوار قطار شدند. آمريكايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يك توالت و در را روي خودشان قفل كردند. بعد، مامور كنترل قطار آمد و بليط ها را كنترل كرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يك بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه كرد و به راهش ادامه داد. آمريكايي ها كه اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند كه چقدر ابتكار هوشمندانه اي بوده است.
بعد از كنفرانس آمريكايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان كار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز كنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريكايي يك بليط خريدند، اما در كمال تعجب ديدند كه آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يكي از آمريكايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر كنيد؟ يكي از ايراني ها گفت: صبر كن تا نشانت بدهم.
سه آمريكايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريكايي رفتند توي يك توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريكايي ها و قطار حركت كرد. چند لحظه بعد از حركت قطار يكي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريكايي ها و گفت: بليط، لطفا
نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 12:30 بعد از ظهر توسط Angle| |

Design By : Night Melody